![]() |
![]() |
|
|
می خواهم به انسان ها معنای هستی شان را بیاموزم ابرانسان را که آذرخشی است از ابر تیره ی انسان. "نیچه" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:17 توسط نسترن فضلی |
|
هزارتوی وسوسه ناک خیال انگیز! ــ تاکستان خزان زده ــ پیچکان در کمین پرچین و گنجشگکان در حسرت نمی دانم این راهبان خاموش را دیده ای چه سان به تماشای یک کرم خاکی مادربزرگ خود را به یاد می آورند؟! این خزان زده وسوسه ناک هزارتوی به خود می کشدم. وای من! چگونه مقهور ساحره شدم؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:52 توسط نسترن فضلی |
|
|
افسوس! می درند و حماسه می نامندش!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:17 توسط نسترن فضلی |
|
|
آه که روزهاست دیگر شاعر نیستم، آه که شبهاست که بی برکه ام و نیلوفر رویا. آه که چه وهم انگیز است هزار دستان، بی غزلواره ی ماه. آه که چه حسی دارد نوشتن بسان تو دولامارتین! مثل برای هیچ خندیدن است. آه ... آه... آه... رقصان در جدار نمور هستی، رقصان که نه، شاید به جست و خیز ، خرگوشکان کودک بی پا. آه بی آرزوی من ! حیف که تعقیب ناممکن است. آه ! چه می شودم ! ای ژرفنای خاموش، عطشناکم ! آخر من سیب نخواستم که ، آن هم سیب کال خدا را که چنین ننگین شکمبارگی شوم سرکش شدم به رایحه ی الهامش، چونان سرخ آه ای سراسیمه باد ! ای سوزناک ! به چه می وزی؟ کودکان این دیار همه ذات الریه دارند ! آه ای باغ های موروثی ! سیب هاتان کو؟ به چه می انگاری ام ؟ آهای تو، ساحره ی ناکجای بی خورشید ! راستی، وقتی همه جا سایه باشد به کجا می گویند سایه؟ آه ...آه...عطشناکم ای کاش رؤیای دویدن داشت کودک بی پا ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:31 توسط نسترن فضلی |
|
|
the woman rebels against the city she rebels against the look of city that city which calls her ; callet she hangs her heart every morning and until night, she wanders in the shamless alleyways of city and until morning she chases the black shadows and then… she buys the bread with the remainders of her existence زن می شورد بر نگاه شهر؛ شهری که فاحشه می خواندش او هر صبح قلبش را دار می زند و تا شب ، درپس کوچه های بی شرم شهر پرسه می زند و تا صبح ٬ سایه های سیاه را تعقیب می کند و بعد... با مانده ی هستی اش نان می خرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:28 توسط نسترن فضلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما هر چه را باید از دست داده باشیم از دست داده ایم...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|